سالها قبل، علی دبیرستانی بود، یه روز گفت: مامان یه جوک برات بگم؟
من: بگو عزیزم...
علی: یه آقایی تو سالن سینما چراغ قوه موبایلشو روشن میکنه که ساعتشو نگاه کنه!
من:خوب؟
علی: مامااااااااان؟ میگم یارو میخواسته با چراغ قوه موبایلش ساعتشو نگاه کنه.
من:بله بله شنیدم، خوب که چی؟ این یعنی جوک بود؟ باشه بابا، هر هر هر .. خوب شد؟!
علی طفلکی سکووووووت و خیره شدن به من و اندیشه کنان غرق این پندار که بهره هوشی مامانم بیشتره یا کلنگ؟!!
پ.ن: بلاگفا خیلی کار زشتی کردی که فرصت درج شکلک در پست ها رو برداشتی.. شکلک ها به تنهایی نصف بار مطلب رو به دوش میکشیدن..
بازم پ.ن: این پست رو بخاطر دل مریم جان نوشتم که پست قبل با بیرحمی اشکش رو در آوردم!
دلبروک ....
برچسب:
نویسنده: سینا کمالی