حدوداً دوازده سال داشتم و کلاس پنجم ابتدایی بودم .. تبریز بودیم و من مدرسه عارف قزوینی میرفتم .. روپوشمون آبی آسمانی بود با یقه سفید .. مادرم هر روز صبح موهامو شونه میکرد و از دو طرف دو تا گیس میبافت و بالا و پایین گیس رو روبان سفید میبست ... و نمیدونم چه اصراری داشت که موهای منو همیشه بلند نگه داره .. مادربزرگم وقتی میخواست از دختری تعریف کنه میگفت: ائوزی بیر قیزدی، باشی بیر قیز .. (خودش یه دختره، موهاش یه دختر دیگه) ...
برچسب:
نویسنده: سینا کمالی