خرید بک لینک

*چند وقت قبل، این عکس زیبا رو یه عزیز دلی از تهران برام فرستاد .. ظاهراً یک پیشی ملوس تو پارکینگ خونه شون زایمان کرده ولی بعد ترجیح داده بچه هاشو بیاره جلوی در واحد این عزیز دل بزرگ کنه!!! ایشون میگفت کار ما این شده که هر روز پیشی خانم رو با بچه هاش ببریم بذاریم پارکینگ، ولی نیم ساعت بعد، پیشی خانم دوباره بچه هاشو به دندون میگیره و میاد درست جلوی واحد ما بست میشینه این عزیز دل میگفت سه هفته ست داریم بهشون شام و نهار میدیم و ظاهراً نمک گیر شدن و دوست ندارن جای دیگه برن!! خداییش خیلی خوشگل اند، نه؟

*دلم میخواد برگردم به روزهایی که بزرگترین سرگرمی مون این بود که به دوستمون بگیم: اگه تونستی سه بار پشت سر هم بگی شیش سیخ کباب سیخی شیش زار .. یا سه بار تند تند بگی قوری گل قرمزی ... بعد که نتونه بگه و تپق بزنه، غش غش از ته دل بخندیم و ریسه بریم ...

*خداییش اگه آتش جهنّم هم به این زیبایی باشه، من ترجیح میدم برم جهنم!!

*باغهایی چه قشنگ! جوج(!) هایی چه لذیذ! با سگهای گرسنه ی سیاخ دارنگون دور هم خوردیم

*چند روز قبل جای شما عزیزان خالی، میخواستم لوبیاپلو درست کنم که وسطهای کار یادم اومد که ای دل غافل، ادویه ی پلویی ندارم! یعنی جایی که معمولاً ازش ادویه جات میخرم خیلی دور از خونه ست و به همین دلیل فرصت نشده بود که برم بخرم. خلاصه منم پس از اندکی تفکّر، دل به دریا زدم و ادویه مرغ زدم بهش. گفتم بالاخره یه طوری میشه دیگه! اتفاقاً این سری لوبیا پلو خیلی هم از همیشه خوشمزه تر شد! اینا رو گفتم که بگم اگه یه وقت تو زندگی ادویه پلویی نداشتین، سخت نگیرین. ادویه مرغ بزنین و اصلاً هم نگران نباشین... چه بسا که خوشمزه تر هم میشه

*همون قدر که من نگران غذای گربه های محل هستم، یه خانم همسایه نازنین هم داریم که نگران پرنده هاست و هر روز براشون نون و برنج میریزه کنار باغچه .. چند روزی بود صبحها که از خواب بیدار میشدم یه پرنده که از صداش معلوم بود خیلی هم کم سن و بچه ساله! حیاط رو میذاشت رو سرش... همش با خودم میگفتم خدایا این چشه؟ یعنی مادرشو گم کرده؟ یعنی دردی داره؟ خدایا مشکلش چیه؟ یه روز صبح یهو یادم افتاد که ای بابا، این خانم همسایه مون که هر روز واسه پرنده ها نون و برنج میریخت، چند وقته رفته مسافرت و نیستش .. اولش کلّی خودمو سرزنش کردم که چرا این چند روز متوجه این مسئله نشدم و با شنیدن صدای پرنده با خودم فکر نکردم که شاید هم طفلی گرسنه باشه؟ بعد فوری یه تیکه نون برداشتم ریز ریز کردم و بردم ریختم گوشه باغچه و از پرنده کوچولو عذرخواهی کردم و گفتم ببخشید این مدت متوجه نبودم که مامان شما مسافرته و کسی نیست بهتون غذا بده .. عوضش قول میدم خودم مراقب خورد و خوراکت باشم تا مامانت از سفر برگرده!

*عاشق کلاه این خانومه شدم!

برچسب: نجواهای,نیمه,تاریک,خوابی,وبلاگی,چنین,خوشگل, نویسنده: سینا کمالی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 3:57

صفحه بندی