نقطه چین ... - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 17:38
...........................................................************xa0این پست رو منتشر کردم .. بعد که فکر کردم از نوشتنش پشیمون شدم ... به همین دلیلxa0 ثبت موقتش کردم ... ولی بعد بخاطر اینکه شما عزیزان لطف کرده و کامنت گذاشته بودین تصمیم گرفتم دوباره منتشرش کنم ...فقط نمیدونم چرا نوشته ها تبدیل ...
با ما لاغر شوید ... - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 17:38
یکی دو روز حالم خراب بود .. یعنی حررررص خوردم در حد تیم ملی !! عوضش سیصد گرم وزن کم کردمxa0نه ورزش نه رژیم از من بشنوین ! فقططططط حرص بخورینxa0.............xa0حالم خوبه ... چرا فقط باید حال بدمون رو داد بزن
تولدت مبارک عزیز خواهر ... - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 20:08
سال هزار و سیصد و چهل و نه، در چنین روزی، ساعت ده صبح، خدای مهربون یه داداش کوچولوی خوشگل و تپل و دوست داشتنی به من داد که من با همه قهر کرده بودم که چرا هرکی میاد خونه مون برای اون کادو میاره نه برای
گناوه ... - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 20:08
دوست دارم یه پست جدید بنویسم ولی نمیدونم چی!xa0خوب میتونم اینو بنویسم که دو روز رفتیم گناوه,. پنجشنبه و جمعه. با پسرعموم اینا و پسرخاله همسرجان اینا. خوش گذشت جای شما دوستان خوبم خالی .. هوا هم عالی بود.
مسخره باز .... - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 20:08
سلام دوستان صبح شما بخیر و شادی.. همین نیم ساعت قبل از خواب بیدار شدم .. عجب خوابهای عجیب غریب و پریشونی میدیدم ... خواب میدیدم مهمونی دادم، یه مهمونی تقریبا سی نفره ، بعد هرکدوم از مهمونها که وارد می
طلای رایگان ... - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 20:08
* سرما خورده بودم .. تو درمانگاه نشسته بودمxa0 منتظر نوبتم .. یه خانم تقریبا همسن و سال خودم اومد نشست کنار دستم .. سر صحبت رو با سلامی باز کردم .. خیلی خسته و افسرده به نظر میرسید اما به نظر نمیومد سرم
حال خوب را بگسترانیم .. عین سفره ! - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 20:08
حالم خوبه .. خیلی خوب .. خیلی خیلی خوب ... این حال خوب رو با شما تقسیم میکنم ... شما هم با بقیه ضرب کنید .. جمع و منها هم میشه .. دیگه انتخاب با شماست!xa0دیشب خیلی بد خوابیدم .. کابوسهای مزخرف و آزار ده
خواهش میکنم، من متعلق به همه مردم سرزمینم هستم .. - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 20:08
دوستان عزیزم در جریان هستین که من چقدر قشنگ تابلو ها و بیلبورد های شهر رو میخونم؟ همچین با دقت و موشکافانه و آری(!) از هر نوع غلط و اشتباه xa0*اون روز روی یه بیلبورد خوندم: مدرسه بین المللی ِ شوید .. با
اندر حکایات من و همسر جان ... - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 20:08
همسر جان داره تو اتاق خواب لباس میپوشه که بره بیرون .. من میرم تو اتاق خواب که اتو و میز اتو بردارم .. همسرجان زیر لب با خودش زمزمه میکنه:گویند بخواب تا به خوابش بینی / ای بیخبران چه جای خواب است مرا؟
نگین جااااااان ؟ - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 20:08
الان خودمو صدا زدم .. بله .. همین الان .. صدا زدم: نگین جان؟و خودم جواب دادم: جااااان دلم؟جالبه ها .. فکر نمیکردم اینقدر خودمو دوست داشته باشم!شما هم خودتون رو صدا بزنین .. بعد ببینین به خودتون چی جوا
حافظ جانم معذرت ... - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 20:08
در این بازار اگر سودی ست با رندان خرسند استوگرنه حــق این بیچاره مردم کیلویی چنــــد است؟
فرشته نبودی ولی ... - تاریخ: 1398/5/6 ساعت: 23:30
دیروز تا حالا کلید کردم (بقول جوونها!) به این آهنگ و عجیب به دلم نشسته ... گفتم شما هم بشنوید شاید خوشتون اومد ...نظرتون در مورد قالب جدید وبلاگم چیه دوستان؟ من خیلی دوستش دارم، شما هم دوستش داشته باشین لطفاً ! قالب خوب و بی آزاریه !!xa0xa0
زهر مار ... - تاریخ: 1398/5/6 ساعت: 23:30
*ظاهراً یه فیلم سینمایی روی پرده سینماست بنام "زهر مار" .. که البته من تا دیروز ازش بی اطلاع بودم .. دیروز بعد از ظهر دخترم پیشنهاد داد یهویی بریم سینما ! منم پذیرفتم... دخترم داشت با گوشیش، فیلمها ی
دیشب خواب تو را دیدم ... - تاریخ: 1398/5/6 ساعت: 23:30
دیشب خواب داداش کوچیکه رو دیدم .. کنار دست من نشسته بود و کلی باهام حرف زد .. اما صبح هرچی به این حافظه لعنتی فشار آوردم یادم نیومد چی میگفت بهم... هی به ذهنم فشار میاوردم و یادم نمیومد و حرص میخوردم
اگر وسایل پرواز میکردند ... - تاریخ: 1398/5/6 ساعت: 23:30
موضوی انشا: اگر وسایلا پرواز میکردند ...xa0بنام خدا .. اگر وسایلا پرواز میکردن کار ما انسانها خیلی آسان میشد .. مثلا شما فرز کنید آدم وقتی میخواست اثباب کشی کنه، بجای اینکه یک پول زیادی بدهد ماشین باری
من اناری را، میکنم دانه ... - تاریخ: 1398/5/6 ساعت: 23:30
یه زمانی با خودم فکر میکردم چقدر خوب میشد اگه دل آدما تو پیشونیشون بود .. چقدر خوب بود اگه میشد مکنونات قلبی همه رو خوند... فکر میکردم اگه اینطور بود دیگه کسی نمیتونست به کسی دروغ بگه .. نمیتونست سر ک
سحر ندارد این شب تار .... - تاریخ: 1398/5/6 ساعت: 23:30
دیروز یه تصمیمی در رابطه با غم از دست دادن عزیز سفر کرده ام گرفتم .. و شب خوابش رو دیدم ... الهی دورش بگردم، توی خوابم بغلم کرده بود و سرشو روی شونه ام گذاشته بود .. گاهی سرشو بلند میکرد صورتمو میبوسی
... - تاریخ: 1398/5/6 ساعت: 23:30
شاید عکس کسی که دوستش دارم را به دیوار بزنماما دلم برای کسی تنگ میu200fشود که نمیu200fتوانم عکسش را به دیوار بزنم ........xa0آهنگu200fها تنهايی را تسکين میu200fدهنداما تسکين تنهایی، تسکين درد نيست ....xa0
پاک کن بزرگ ... - تاریخ: 1398/5/6 ساعت: 23:30
دلم میخواست یه پاک کن بزرگ بردارم ...و برگردم به روزهای گذشته ...که بتونم اشتباهات زندگیم رو ........
عزیز ِ دل ِ تنگم ... - تاریخ: 1398/5/6 ساعت: 23:30
اینقدر با منه، اینقدر در تمام لحظاتم جریان داره، اینقدر با لحظه لحظه زندگی من گره خورده ...که خداییش وقتی تاکسی سوار میشم انصاف حکم میکنه کرایه رو دو نفره حساب کنم ...xa0آتش کاروان ...xa0